گر بخواهد آدمی پی گم کند پایهای خویشتن را سم کند
هر که اندر خانه دارد مایه ای همچو یاسی دارد او همسایه ای
یاسی ما هست ای یار عزیز: حضرت جمبول یعنی انگلیز
ملک ما را خوردنی فهمیده است بر سر ما شیره ها مالیده است
او گمان دارد که ایران بردنی است همچو شیره سرزمینی خوردنی است
با "وثوق الدوله" بست اول قرار دید از آن حاصلی نامد به کار
پول او خوردند بر زیرش زدند پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند
چونکه او مأیوس گردید از وثوق کودتایی کرد و شد ایران شلوق
همچنین زیر جلی "سید ضیا" زد به فکر پست آنها پشت پا
کودتا هم کام او شیرین نکرد این حنا هم دست او رنگین نکرد
گفت آن به تا برآید کام من از رهی کانجا نباشد نام من
اندرین ره مدتی اندیشه کرد تا که آخر کار یاسی پیشه کرد
گفت جمهوری آرم در میان هم از آن بر دست خود گیرم عنان
خلق جمهوری طلب را خر کنم زآنچه کردم بعد از این بدتر کنم
پای جمهوری چو آمد در میان خر شوند از رؤیتش ایرانیان
پس بریزم بر سر هر یک علیق جمله را افسار سازم زین طریق
گر نگردد مانع من روزگار می شوم بر گردۀ آنها سوار
فرق جمعی، شیره مالی کنم خمره را از شیره خالی می کنم
ظاهراً جمهوری پر زرق و برق وز تجدد هم کله آن را به فرق
باطناً یاسـی ایـران، انگلیـس خر شود بدنام و یاسی شیره لیس
کرد زین رو پخت و پز با سوسیال گفت با آنها روم در یک میان
شد سوار خر که دزدد شیره را پس بگیرد پنج ملین لیره را
نقش جمهوری به پای خر ببست محرمانه زد به خم شیره دست